|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 14:52 توسط سکوت |
چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 0:41 توسط سکوت |
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديموقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيمپر پروانه شکستن،هنر انسان نيستگر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيميادمان باشد ، سر سجاده عشقجز براي دل محبوب، دعايي نکنيميادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماندطلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 0:35 توسط سکوت |
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا...
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و
انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 22:10 توسط سکوت |
آسمان
کاش آسمان می دانست درد من چیست ! کاش می دانست نیاز من چیست ! کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم . . . کاش آسمان می دانست درد منی که کویر خشک و بی جانم چیست ! دلم مثل کویراز محبت وعشق خشک و بی جان است، عاشقم، ولی یک عاشق تنها ! یک عاشق بی کس! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست . . . کاش دریا می دانست کویر چیست ! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها ! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست. . . تنها یک خواب است و بس ! + نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 21:55 توسط سکوت |
شب من پنجره ای بی فردا روزمن قصه تنهایی ها مانده خاکی و اسیرساحل ماهی هم ماهی دورازدریا هیچ کس با دل آواره ی من لحظه ای همدم و همراه نبود هیچ شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود کوله ام خستگی،سرگردانی ابردلتنگ پرازبارانم پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه ی دل کندن بود دل به هرکس که سپردم دیدم راهش افسوس جدا از من بود صخره ویران نشدازباران گریه هم عقده ی مارا نگشود آخرقصه من مثل همه گم شدن درنفس باد نبود روح آواره ی من بعدازمن کولی دربه در غربت هاست می روم بی خبر از آخرراه همچنان مثل همیشه تنها غریبم خسته و سرگردانم ابردلتنگ پراز بارانم
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 21:48 توسط سکوت |
يادته ؟ تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن .... دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر... تو اين خلوت امن لونه کردی .. گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ، بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ... تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ... نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات .. حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم .. اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد + نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 2:5 توسط سکوت |
به نیمه های شب قسم! به سوی من روانه شد! صدای خواهش تو را به التهاب واژه ها خودت بسادگی بیا! تو را «بهانه» می کنم + نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 2:0 توسط سکوت |
عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن. + نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 22:1 توسط سکوت |
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبساط عشق یعنی درده من درده کتاب + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 13:55 توسط سکوت |
|